بیوگرافی نادر مشایخی

 

بیوگرافی نادر مشایخی

 

نادر مشایخی، فرزند جمشید مشایخی، بازیگر نامدار تئاتر و سینما در سال ۱۳۳۷ در تهران متولد شد و تحصیلات ابتدایی را در تهران به پایان رساند.


وی سپس به هنرستان عالی موسیقی رفت و بعد از آن به دانشگاه موسیقی وین در اتریش رفت و در رشته آهنگسازی ، رهبری و موسیقی الکترونیک با درجه ممتاز فارغ التحصیلی شد.


مشایخی در سال ۲۰۰۱ ارکستر وین را تشکیل داد و از همان سال‌ها رهبری ارکسترهایی چون وین ۲۰۰۱ و کاپلا کوندورتا و همکاری با هنرمندانی چون هانا شیگولا را در فعالیت‌های خود گنجاند.


شرکت در فستیوال های معتبر اروپا، آمریکا و آسیا،رهبری ارکستر سمفونیک تهران و اجرای کنسرت با این ارکستر در اتریش(دو بار) و آلمان،تدریس در دانشگاه تهران ، دانشکده صدا و سیما و کنسرواتوار تهران. از دیگر فعالیت‌های این آهنگساز و موزیسین به شمار می‌رود.


وی بعد از آنکه علی رهبری ارکستر سمفونیک تهران را رها کرد (تابستان ۸۴)، رهبری دائمی این ارکستر را برای مدتی عهده دارشد.


مشایخی در زمینه آهنگسازی نیز تجربه‌های فراوانی دارد که از میان آنها می‌ توان به ساخت نود و شش قطعه برای سلو ، موسیقی مجلسی ، موسیقی ارکستری و اپرا،ساخت سمفونی فیه ما فیه (سه اثر) ،اپرای ملکوت ، قطعه ارکستری پشیمانی کنتیمنتو ، مجموعه تولدی دیگر ( روی ترجمه آلمانی اشعار فروغ فرخزاد )،اجرای پروژه های موسیقی تلفیقی اصیل ایرانی در همکاری با هنرمندانی چون حسین علیزاده و هوشنگ ظریف (فستیوال سالزبورگ )،ساخت سمفونی مولانا برای صدا و سیما اشاره کرد.


وی بعد از کنار گذاشته شدن از رهبری ارکستر سمفونیک تهران[منوچهر صهبایی رهبر ارکستر سمفونیک تهران شد] به شکل دهی ارکستر مجلسی و فیلارمونیک تهران پرداخت.


گفت و گو با نادر مشایخی آهنگساز و رهبر اسبق ارکستر سمفونیک تهران


با لحنی صریح و البته با محبت سخن می گوید. نادر مشایخی از سال ۱۳۹۰، روزهایش را در ایران گذرانده و کارهای زیادی هم در همین مدت انجام داده است که از میان اجراهای او در سال جاری می توان به اجرای آثاری از «جان کیج» در اردیبهشت امسال با دانشجویان موسیقی در «شهر کتاب ابن سینا» و اجرای او در تیرماه سال جاری در گالری «ایست» اشاره کرد. او پیش از این نیز در اروپا و البته اتریش که مهد موسیقی کلاسیک دنیا محسوب می شود اقامت داشته است. نادر مشایخی این روزها خود را آماده می کند تا در جشنواره تئاتر فجر امسال حاضر شود. او آهنگساز نمایش «سوگ سیاوش» به کارگردانی حمید رضا افشار است. این نمایش ترکیبی از تئاتر و موسیقی است. حضور مشایخی در جشنواره تئاتر فجر امسال بهانه ای شد برای هم صحبتی با این آهنگساز و رهبر ارکستر که سال های زیادی از زندگی خود را از ایران دور بوده است. آنچه می خوانید حاصل گفت و گو با نادر مشایخی است.


شما سال ها در وین تحصیل کردید و به کار آهنگسازی و رهبری ارکستر مشغول بوده اید. شش ماه آخر حضورتان در اروپا را در برلین گذرانده اید. می خواهم کمی از فضای کار موسیقی در اروپا و تفاوت های شهرهای مختلف آنجا برایمان بگویید.
برلین به باور من در یک سال آینده متروپل موسیقی جهان می شود چرا که امکانات موسیقی در این شهر بسیار بالااست. یعنی شما در عرض ۲ روز با «برلین نیولان مونیکه» قرارداد می بندید. همه چیز در برلین با سرعت پیش می رود و مانند وین نیست. پیش از رفتنم به برلین در وین بودم، سالن هایی که در وین هستند یک عمدی در کار دارند که خود را خیلی ویژه نشان دهند و به اصطلاح کلاس بگذارند اما در برلین این گونه نیست. شاید باورتان نشود در این ۶ ماهی که در برلین بودم حتی یک بار هم از من پرسش های شخصی نکردند و این برایم خیلی جالب بود. در برلین مهم نیست از کجا آمده ای و اهل کجا هستی و تنها از پروژه ات پرسش می کنند و مهمترین مسئله در برلین موسیقی است و نه هیچ چیز دیگر. مردم برلین با هنر مدرن ارتباط دارند و خوی شنیداری ای که در برلین است زمین تا آسمان با وین تفاوت دارد. در وین مردم به کنسرت می روند تا چیزهایی را که می شناسند دوباره برایشان تداعی شود اما در برلین این گونه نیست. مردم برلین می خواهند موسیقی نو بشنوند، در برلین موسیقی مدرن، گالری و نقاشی مدرن یا هر هنر دیگری مانند ماهیگیری است، مخاطبان چند ساعت وقت صرف می کنند شاید یک قزل آلای درجه یک صید کنند و شاید هم نه! این کوشش مخاطب است که داستان را جالب می کند، شنیدن است که اهمیت دارد نه ساختن!


در برلین شرایط برای داشتن گروه فراهم است؟ آنجا با چه گروهی همکاری می کردید؟
قرار شد که آنجا یک ارکستر بین المللی درست کنم و اعضای این ارکستر از کشورهای گوناگون باشند، هامبورگ برای تشکیل این گروه بسیار مشتاق بود. هامبورگ از نظر مالی بسیار قدرتمند است، از طرف دیگر برلین وضعیت مالی چندان مساعدی ندارد در حالی که هامبورگ بسیار خوب توانست در این پروژه همکاری کند. این ارکستر قرار است با کمک هامبورگ، برلین و بازار مشترک هزینه هایش را تقبل کند تا ما بتوانیم یک رابطه فرهنگی درست کنیم که این رابطه فرهنگی از دید من هم اینک میسر نمی شود.


چرا؟
نمی دانم چرا همیشه این گونه است که در چنین برنامه هایی کشورهای شرقی ضرر می کنند مثلاً برای حضور موسیقی ایرانی در کنار موسیقی های دیگر و برای ایجاد یک موسیقی تلفیقی، می آیند تمام ریز پرده های موسیقی ایرانی را حذف و آن را به یک گام تعدیل شده تبدیل می کنند که هیچ ارتباطی به هم ندارند. برای نمونه زمانی که من می خواهم بیات ترک اجرا کنم «می کرون» برایم مهم است، در واقع «می کرون» بیات ترک را می سازد. حال می گویند ما که «می کرون» نداریم پس جایش نت دیگری را می گذارند در حالی که آن نتی دیگر است! هرگز نمی آییم به جای ۱۰ بنویسیم ۱۱ چرا که این دو عدد با هم فرق دارند و نمی شود از آنها به جای هم استفاده کرد. جریان های فرهنگی بویژه مسائل عاطفی موجود در موسیقی ارتباط مستقیمی با این فواصل دارد. ما این فواصل را می شنویم و برایمان «می کرون» و ربع پرده ها کاملاً عادی است اما اروپایی ها که می شنوند گمان می کنند فالش است! ما این توانایی را داریم که با این ریزپرده ها جنبه عاطفی درست کنیم و این یک نکته عالی است. حال چرا من باید این را کنار بگذارم؟ اینجاست که ما ضرر می کنیم.
در واقع آنها خواستار حذف یکی از مهمترین ویژگی های موسیقی ما و شاید دیگر موسیقی ها هستند و می خواهند همه موسیقی ها را براساس موسیقی خود تطبیق دهند. به همین دلیل شما وضعیت را برای تشکیل این ارکستر مناسب نمی دانید.
یکی از دلایلی که می خواستم این ارکستر درست شود همین بود که انسانها از جاهای گوناگون بیایند و در کنار هم قرار بگیرند بدون این که ظرافت های فرهنگی خود را کنار بگذارند. هیچ لزومی ندارد همه فرهنگ های موسیقایی شبیه به هم بنوازند چرا که در اینجا شباهت هیچ معنایی ندارد. ما همه شبیه هم هستیم، همه انسان ها اعضای صورتشان مانند هم است اما تشخیص انسانها با تفاوت هایشان امکان پذیر است. برای من جالب این است که یک انسان چگونه می اندیشد و اندیشیدن او چه تفاوت هایی با اندیشیدن من دارد. تفاوت های فرهنگی به مراتب از شباهت ها برای ما جالب تر و زیباتر است.


این ارکستر اگر تشکیل شود چگونه ارکستری است؟
سمفونیک. برخی قطعات را قرار است به آهنگسازهایی که با موسیقی کشورهای دیگر آشنا هستند سفارش دهیم. آهنگسازهایی مانند من که با ارکستر ژاپنی، چینی و ایرانی کار کرده اند. تلاش می کنم همه را کنار هم قرار دهم البته چگونگی این کار مهم است و مسائل تکنیکی نقش بسزایی دارند. برای نمونه یک ویلن که در ارکستر همزمان با ۱۰ تار نواخته شود شما صدای تار را نمی شنوید، در اینجا مسئله رزونانس مطرح می شود و آهنگساز باید فکرش را کند اما شدنی است.


شما در این ارکستر، تنها رهبر ارکستر هستید یا آهنگسازی هم می کنید؟
من در ژانویه آینده سفارشی از رادیو و تلویزیون برلین دارم که کوشش می کنم دو نوع خوی شنیداری یعنی سمفونیک (نگوییم کلاسیک) و موسیقی مناطق مختلف دنیا را کنار هم بگذارم و تلاش کنم از این ها چیز سومی بسازم.


یعنی در ترکیب بندی سازهای این ارکستر از سازهای ایرانی هم استفاده می کنید؟
صددرصد!


چه سازی؟
یکی از سازهایی که برای من جذابیت بسیار دارد سنتور است. اگر دقت کرده باشید هر نتی که با سنتور زده می شود صدایش خفه نمی شود، یعنی نت ها باقی می مانند و صداها در طول اجرا جاری اند. در موسیقی مدرن نیز از این صداهایی که باقی می مانند استفاده می شود البته این که چگونه استفاده کنیم مهم است. ساز دیگری که دوست دارم کمانچه است. این ساز را در نظر بگیرید؛ نواختن کمانچه شباهت بسیار شگفتی با ساز گامبه دارد. شباهتی که دارند جالب نیست، بلکه کارهایی که با این دو ساز انجام می دهند جالب است. این سازها را کنار هم می گذاریم و می توان از تفاوت و ترکیب این دو ساز به یک چیز سومی رسید.


برگردیم به عقب تر، هنگامی که برای تحصیل به اتریش رفتید، پیش از آن در هنرستان موسیقی درس خواندید، درست است اصلاً چه نیازی دیدید که برای تحصیل به خارج از کشور بروید؟
آن زمان کتاب ها و نوشته هایی درباره موسیقی کلاسیک در ایران بسیار کمیاب بود. برای مثال از «آنتون فونویبا» که جزو اساسی ترین آهنگسازهای پیش از جنگ است، به فارسی تنها دو صفحه از این شخص نوشته بودند و هیچ امکانی نبود که شما خود را مشغول آثار این آهنگساز می کردید و باید می رفتید و نوشته انگلیسی پیدا می کردید. من در آن زمان سفارش دادم به دوست و آشناهایی که داشتم تا برایم کتاب بیاورند. یکی از کتاب هایی که آوردند مربوط به آثار آهنگسازی بود که من از او خوشم آمد و گشتم که کجا درس می دهد، متوجه شدم که در وین تدریس می کند، به همین دلیل به اتریش رفتم تا از کلاس های او استفاده کنم.


چند سالی که در وین درس خواندید چه تاثیری در پیشرفت موسیقایی تان داشت؟
همین پروفسوری که من پیشش رفتم برای پذیرفتن هر دانشجویی آزمون می گرفت. او به من گفت قطعاتی را که نوشتی برایم بیاور و من بردم. هنگامی که قطعات من را نگاه می کرد، در حالی که نشسته بود گفت: به به این جا که بولز است! این جا هم که اشتوکهایزر، کیج هم که هست! پس شما کجایید؟ نخستین درسی که به من آموخت این بود؛ خودت باش و ادای افراد دیگر را در نیاور، آنها که هستند، پس تو سعی کن خودت باشی. این درس بسیار مهم بود.


فضای دانشگاه های خارج از کشور چگونه است؟ این فضا می تواند در پیشرفت دانشجویان موسیقی موثر باشد؟
نکته بسیار مهم درباره دانشگاه های خارج از کشور، هم شاگردی هایت هستند. از هم شاگردی هایت می آموزی که چه کارهایی را انجام ندهی، یعنی نیازی نیست خودت همان اشتباه را بکنی می بینی او اشتباه می کند و تو دیگر آن کار را نمی کنی، نکته مثبت دیگر وجود کسانی است که در کنارت هستند. در همان سال های دهه ۷۰ میلادی زمانی که من یک ماه دیر سر کلاس رفتم و پروفسور گفت تو دیر آمدی و درس های این یک ماهه را باید کسی به تو بیاموزد، یکی از شاگردهای آن کلاس گفت اگر بخواهی من به تو می آموزم، حال این که این فرد یکی از مهمترین آهنگسازهای اتریش و یکی از ۱۰ آهنگساز برتر زنده دنیاست. این فرد مرا با دنیایی آشنا کرد که از این دنیا چیزی نمی دانستم. اگرچه مشتاق و علاقه مند به موسیقی بودم و پیش از آن که به اتریش بروم با کارهای کیج آشنا بودم اما نمی دانستم که این آثار چرا اهمیت دارد؟! او برای شناخت هر چه بیشتر «کیج» به من بسیار کمک کرد.


امسال، شما در ایران آثاری از «کیج» را اجرا کردید.
گمان می کنم امسال هم سال بسیار خوبی بوده، چرا که سال کیج است. برای همین ما هم برنامه کیج را اجرا می کنیم برای این که جوانان ایرانی کیج را بشناسند، زیرا کیج اساسی ترین آهنگساز سده بیستم است.


شما بسیار تحت تاثیر آثار «کیج» بوده اید. از این آهنگساز بیشتر برایمان بگویید.
ما معمولاً برای تعریف یک آهنگساز می گوییم فلان آهنگساز خوب است و فلانی عالی است اما این شخص نوع دیگری از ساختار شنیداری را پیش روی ما می گذارد. خیلی مهم است که چنین چیزی از زمان «مونته وردی» تاکنون نبوده، نخست «وردی» و پس از آن «کیج» است و در این فاصله زمانی چنین کسی نبوده است. بین این دو آهنگساز ۲۵۰ سال فاصله وجود دارد. کیج جایگاه شنونده را دگرگون کرد یعنی تو در جایگاه مخاطب با یک نوع تازه ای از دریافت رو به رو هستی و باید به گونه ای دیگر دریافت کنی.


کمی برگردیم به عقب تر،کمی در مورد هنرستان برایمان بگویید که چگونه وارد هنرستان موسیقی شدید؟
از ۷-۶ سالگی آموزگارهایم به پدر و مادرم می گفتند که من به موسیقی کشش و علاقه دارم و بگذارید که سازی بنوازد، ۱۴ سالم بود که علیرضا مشایخی به خانه ما آمد و نخستین درس موزیک را او به من داد چرا که اشتیاق مرا به موسیقی دید او مرا نزد پیانیستی برد که پیش او نواختن پیانو را بدون این که پیانو داشته باشم، بیاموزم. روی میز تحریرم شکل پیانو را کشیده بودم و تمرین می کردم، زمانی که تمرین می کردم عمه ام دید و فهمید که چه علاقه ای دارم، او پدرم را خبر کرد و ماجرا را برایش بازگو کرد. سرانجام پیانویی برای من گرفتند و از آن تاریخ به بعد کسی مرا خارج از اتاقم و دور از پیانو ندید. این ماجرا مربوط به سال ۱۹۷۲ میلادی (۱۳۵۳ خورشیدی) است.


بعد چگونه شد که هنرستان رفتید؟
دیدند که من درس نمی خوانم و تنها پیانو می زنم، فهمیدند درس خواندنم بی معنی است. آن زمان آقای رشیدی که کنترباس می زدند رئیس هنرستان موسیقی بودند، او با پدر و عمویم دوست بود و به احترام این ها من را در هنرستان پذیرفت با این که دیر بود!


از نظر سنی دیر بود؟
بله، آغاز هنرستان از ۱۲ سالگی بود اما من در ۱۵ سالگی به آنجا رفتم، از من آزمون گرفتند آن زمان خانم کامباجیا و اقدس پورتراب پیانو می زدند. اقدس پورتراب مرا به شاگردی پذیرفت.


دوران مدرسه معمولاً سرشار از خاطرات شیرین و گاهی تلخ است. خاطره ای در ذهنتان هست که برایمان بگویید.
یادم هست زمانی که هنوز یک ماه از رفتنم به هنرستان نگذشته بود، آن زمان فیلم های کونگ فو و بروس لی مد شده بود، من هم در آن سن رفته بودم کونگ فو یاد بگیرم. یک روز صبح که به هنرستان رفتم برای این که دوستی پیدا کنم خواستم شیرین کاری کنم و نشان دهم که من چقدر خوب کونگ فو بلدم و جلوی بچه ها یک حرکت کونگ فو کردم. اتفاقی پایم به تخته خورد و شکست. من هم از ترسم فرار کردم و رفتم زیرزمین هنرستان، جایی بود که نواختن سازهای ضربی را تمرین می کردند. رفتم پشت تیمپونی ها و پنهان شدم. دیدم خبری نیست بعد از نیم ساعت برگشتم سر کلاس، دیدم معلم درس می دهد، بهانه ای آوردم و نشستم سر کلاس، هنوز ۱۰ دقیقه نگذشته بود که رشیدی، رئیس هنرستان آمد و گفت: کدام ابلهی این کار را کرده؟ همه ساکت بودند. گفت: اگر نگویید انضباط همگی را صفر می دهم. من هم دیدم بد است و دستم را بلند کردم. رشیدی گمان کرد من می خواهم بگویم چه کسی این کار را کرده، گفت: مشایخی بگو چه کسی این کار را کرده؟ گفتم: آقا می شود برویم بیرون تا بگویم؟ گفت: بله پسرم. رفتیم بیرون و گفتم: من بودم. گفت: تو درست مانند پدرت هستی و بسیار فداکاری. گفتم: نه من خودم بودم. کم کم باورش شد و گفت: خاک بر سرت برو سر کلاس، بار بعدی اگر چنین کاری بکنی اخراجی!


کونگ فو را ادامه دادید؟
نه! تبش سرد شد.


بعد از انقلاب به اتریش رفتید؟
پیش از آن که انقلاب شود رفته بودم.


پیش از رفتن تان اوضاع تهران چگونه بود؟
زمانی که ۳-۲ ماه مانده بود به وین بروم، یک روز رفته بودم ساز فروشی بتهوون در خیابان ولی عصر، آنجا طبقه اولش مربوط به موسیقی کلاسیک بود و طبقه پائینش راک و… در طبقه پائین شخصی بود به نام عباس چمن آرا که ما نام او را «عباس بتهوون» گذاشته بودیم و بسیار هم با من دوست بود و کاملاً با سلیقه موسیقایی من برای خریدن صفحه های موسیقی آشنا بود. آن روز به من گفت صفحه ای از سمفونی «دو مادِر» تازه به دستم رسیده است. من تا آن روز تنها یک بار این سمفونی را شنیده بودم و بسیار شیفته اش بودم. می دانستم که بخش نخست این سمفونی تنها ارکستر است و کر ندارد. همین گونه که با صدای بلند بخش نخست سمفونی را گوش می کردیم ناگهان یک صدای کر شنیدم، یک سری آدم در حال خواندن چیزی بودند، به عباس گفتم جریان چیست؟! این صدا از کجاست؟! او گفت: نه این صدا در صفحه نیست. صفحه را از گرامافون برداشت، دیدیم صدا از بیرون است مردم در حال راهپیمایی هستند و شعار می دهند. این نخستین باری بود که از نزدیک فضای راهپیمایی های انقلابی را می دیدم.


پس از آن به وین رفتید؟ در آن دوران نگرش مردم اروپا نسبت به انقلاب ایران چگونه بود؟
زمانی که به وین رفتم، در آنجا می خواستیم فعالیتی برای انقلاب کرده باشیم. برای راهپیمایی جلوی سفارت ایران رفتیم، اما پیش از رسیدن ما دانشجویان داخل سفارت بست نشسته و تحصن کرده بودند. پلیس اتریش جلوی در را گرفته بود و اجازه نمی داد کسی داخل شود. همه شعار می دادیم. ناگهان دانشجویی از داخل سفارت آمد بیرون و با پلیس ها صحبت کرد، پس از صحبت آن دانشجو با پلیس، یکی از افسرها سراغ من آمد. کسانی که آنجا بودند همه به من نگاه می کردند، بسیار ترسیده بودم. پلیس گفت: شما باید بروید داخل. رفتم داخل گفتم چی شده؟ من را چرا داخل کشاندید؟ گفتند: نگران نباش اینجا پیانویی هست خواستیم بیایی و قطعه ای برایمان بنوازی!


شما را از کجا می شناختند؟
بیشترشان دانشجویانی بودند که در مراسم گوناگون نواختنم را دیده بودند.


شما در صحبت هایتان گفتید که با خریدن پیانو از سوی خانواده به سراغ موسیقی کلاسیک غربی رفتید و آموختن این موسیقی را آغاز کردید. اگر برایتان سه تار می خریدند موسیقی ایرانی را دنبال می کردید؟!
موسیقی ایرانی پیش از انقلاب جایگاه ویژه ای نداشت و پس از انقلاب بود که موسیقی اصیل ایرانی زنده شد.


یعنی پس از انقلاب موسیقی ایرانی پیشرفت کرد؟
موسیقی ایرانی پس از انقلاب بسیار پیشرفت کرد.


پیش از انقلاب هم موزیسین های بزرگی در موسیقی ایرانی حضور داشتند؟
پیش از انقلاب استاد ان بسیاری بودند که در زمینه موسیقی ایرانی فعالیت می کردند، اما تصوری که مردم از موسیقی سنتی ایران داشتند چندان جالب نبود. در جامعه ایران پیش از انقلاب تحصیل در هنرستان عالی موسیقی ملی توهین به حساب می آمد چرا که تصور عامه از موسیقی ایرانی موسیقی پامنقلی بود. کسانی مانند فرهنگ شریف که قابل احترام باشند کم بودند. یادم هست درباره نوازندگی یکی از استادهای آن زمان، آموزگاری درهنرستان گفت: دیشب هم این یارو تریاکیه نشسته بود و می زد. این را درباره یکی از استادهای آن زمان می گفت و در موردش این گونه گمان می کردند! از سوی دیگر جامعه آن زمان ایران دچار غرب زدگی شده و همه نگاه ها به غرب بود.


در آن زمان نواختن سازهای غربی نوعی پرستیژ خاص داشت! برای همین شما به نواختن پیانو روی آوردید؟
جو حاکم این بود اما من از کودکی از سوی عمه ام با دنیای دیگری آشنا شدم. در ۱۰ سالگی هیچ اشتیاقی به زندگی نداشتم، اَلَکی مدرسه می رفتم و بر می گشتم و هیچ هدفی نداشتم. تا این که موسیقی و ساز گویی دنیای دیگری برای من باز کرد و من به آن دنیا رفتم.


آن زمان پدر شما «جمشید مشایخی» یکی از هنرپیشه های موفق سینما بود، چرا به سمت سینما نرفتید؟
زمانی که تنها ۱۴ سالم بود فیلم درست می کردیم، با دوربین های سوپر ۸، با حمید تمجیدی دوست بودم و با هم فیلمی ساختیم و همه کار را خودمان انجام دادیم. زمانی که این فیلم را تمام کردم، به پدرم گفتم دوست ها و آشناهایت را خبر کن، ما می خواهیم ببینیم نظرتان در مورد فیلم ما چیست. پدرم مرا به اتاق برد و برای این که شرمسار نشوم چراغ را خاموش کرد. پدرم به من گفت: ببین همین الان تصمیم بگیر؛ موزیک یا فیلم؟ هر دو با هم نمی شود! من هم گفتم می خواهم بروم دنبال موزیک. از آن روز فیلم را رها کردم.


آن زمان فیلم ساختن برای نوجوانان کار ساده ای بود؟!
آن زمان سینمای آزاد بود، سینمای آزاد بودجه در اختیار جوان ها می گذاشت، حدود هشت هزار تومان برای هر فیلمی که مناسب بود چرا که ما فیلم خام سه دقیقه ای را ۱۵۰ تومان می خریدیم. من از همان زمان با دنیای فیلم و سینما خداحافظی کردم تا این که ۶ سال پیش در سال ۲۰۰۶ خیلی اتفاقی دوباره وارد این عرصه شدم.


یعنی باز هم وارد عرصه سینما شدید؟
سال ۲۰۰۶ ارکستر سمفونیک تهران را به آلمان بردم و در کنسرتی که در آنجا داشتیم قرار بود سمفونی شماره هفت و سمفونی رومئو و ژولیت چایکوفسکی را بنوازیم. آن زمان من یک قطعه از ساخته های فرانک زاپا را برای اجرا با ارکستر سمفونیک تهران انتخاب کردم. زاپا کسی است که از موسیقی راک وارد بخش سمفونیک شده و آثار ویژه ای دارد. همان زمان کارگردانی به نام فرانک شفر که در حال ساختن فیلمی درباره «فرانک زاپا» بود از تلویزیون مکزیک می بیند که ارکستر سمفونیک تهران قصد سفر به آلمان را دارد و در میان رپرتوارشان قطعه ای از فرانک زاپا قرار دارد. شفر به گین، همسر زاپا زنگ می زند و او را در جریان این اتفاق می گذارد.
گین می گوید که من نمی توانم به آلمان بیایم ولی از قول من به رهبر ارکستر سمفونیک تهران بگو هر نتی از زاپا بخواهند ما رایگان در اختیارشان قرار می دهیم. پس از آن نیز فرانک شفر فیلم مستندی از زندگی من ساخت.


آنها با ارکستر سمفونیک تهران آشنایی داشتند؟
نه! نمی شناختند. اما از این شادمان بودند که از تهران، ارکستری می آید و اثری از فرانک زاپا را اجرا می کند.


چه تصوری از موسیقی در ایران داشتند؟
تصوری که در امریکا و اروپا نسبت به ایران وجود دارد، با آنچه در واقعیت هست، کاملاً متفاوت است. آنها باورشان نمی شد که چنین ارکستری در ایران وجود داشته باشد. پس از ورود ما به آلمان با فرانک شفر آشنا شدم و او ابراز علاقه کرد که فیلمی از اجراهای من بسازد که من هم موافق بودم و این کار را انجام دادیم. یک پروژه سه روزه داشت که یکی از آنها پالین الیوروس همکار کیج بود، یک شبش هم کریستین وولف بود و یک شبش هم من بودم.

لینک کوتاه مطلب
12 خرداد 1395 3,256 0
نظرات