بیوگرافی فرهاد مهراد

بیوگرافی فرهاد مهراد

فرهاد مهراد معروف به فرهاد- خواننده- آهنگ‌ساز و نوازنده پاپ راک اهل ایران بود- وی از خوانندگان صاحب نام راک ایرانی بود که نخستین آلبوم راک اند رول انگلیسی ایران را منتشر کرد- او را به عنوان یکی از اولین خوانندگان سیاسی ایران نیز می‌شناسند- وی در اوایل دهه ۱۳۵۰ ترانه‌هایی با مضامین سیاسی- انتقادی می‌خواند.

فرهاد مهراد در ۲۹ دی ماه سال ۱۳۲۲ در تهران متولد شد. پدرش کاردار وزارت خارجه ایران در کشورهای عربی بود. او که کوچک‌ترین عضو خانواده بود- خصوصیات رفتاری اش به گونه‌ای با هم‌سالانش متفاوت بود که از دید دوستان و آشنایان و خانواده به مقلد بزرگسالان تشبیه می‌شد. سه‌ساله بود که گرایش ویژه‌اش به موسیقی باعث شگفت اطرافیان شد- به طوری که از او دیده می‌شد ساعت‌ها در پشت اتاق برادرش مشغول گوش دادن به تمرینات ویلن او و دوستانش شود- که به گفته خود وی: -با وجود اینکه نمی‌دانست این صداها چیست اما گوش او از همان کودکی با موسیقی آشنا می‌شد.- بعد از اینکه علاقه وی به موسیقی توسط دوست برادرش مورد توجه قرار می‌گیرد- خانواده‌اش را ترغیب به فراهم نمودن سازی برای او می‌کند. به هر ترتیب یک ویلن سل برای او تهیه شده و سرآغازی برای یادگیری دانش موسیقی وی می‌شود. اما مدت زمان یادگیری او بیشتر از سه جلسه دوام نمی‌آورد و ویلنسل می‌شکند- که وی بعدها درباره آن حادثه اینچنین می‌گوید: -به هر حال سازی تهیه می‌شود و سپس توسط همان‌هایی که تهیه شده بود شکسته می‌شود- که در آن لحظه ساز صد تکه و روح من نیز به همراه آن هزار تکه می‌شود و به گونه ای می توان گفت که علاقه من به موسیقی هرز رفت- زیرا باعث شد که موسیقی را به صورت دیمی و از راه گوش فرا بگیرم.- پس از آن واقعه باز هم تنها دلخوشی او گوش سپردن به همان تمرینات موسیقی برادر بزرگ و داشتن ساز هم تبدیل به یکی از محالات می‌شود.

با ورود به مدرسه استعداد او در زمینه ادبیات آشکار و ادبیات تبدیل به دلمشغولی او میشود و در آستانه ورود به دبیرستان تمایل به تحصیل در رشته ادبیات پیدا میکند. اما علیرغم نمرات ضعیفش در دروسی غیر از ادبیات و زبان انگلیسی -مخالفت عموی بزرگش در غیاب پدر- او را مجبور به ادامه تحصیل در رشته طبیعی میکند .و عاقبت دلسپردگی به ادبیات و بی علاقگی به دروس مورد علاقه عمویش سبب میشود تا در کلاس یازدهم ترک تحصیل کند.

بعد از ترک تحصیل به دنبال علاقه دوران کودکی- یعنی نوازندگی و کار موسیقی رفته و به دلیل اجازه نداشتن ساز از سوی پدر خانواده- برای یادگیری نواختن به خانه دوستان و همسایگان ارمنی خود می‌رود تا بتواند از سازهایی که در منزل آنها بود استفاده کند. زیرا به گفته وی: -ارمنی‌ها در آن دوران نسبت به خانواده‌های دیگر آزاد تر بوده و انواع موسیقی‌های جهان را گوش می‌دادند و همچنین سازهایی نیز در منزل خود داشتند.- به این ترتیب به صورت خودآموز نوازندگی را یادمی‌گیرد و چندی بعد توسط همان هم محلی‌های ارمنی- گروه چهار بچه جن – The four imps- را تشکیل می‌دهد و در آن گروه به کار نوازندگی و اجرای برنامه در کلاب‌های گوناگون مشغول می‌شود. چندی بعد این گروه برای اجرای برنامه‌ای که توسط مدیریت هتل خورشید که برای کارکنان باشگاه شرکت نفت ترتیب داده شده بود راهی اهواز می‌شود. در اجرای شب اوّل برنامه- رهبر ارکستر به علت عدم حضور خواننده گروه از وی می‌خواهد که علاوه بر نوازندگی به عنوان خواننده نیز گروه را همراهی کند و او نیز با یکبار دوره کردن متن ترانه و آهنگ- برنامه را به روی صحنه می‌برد. -وی در اَدا کردن درست واژگان و عبارات حساس بود و همچنین اطلاعات جامعی در رابطه با موسیقی جهان داشت. همین امر باعث می‌شد که وقتی ترانه‌ای را به زبانی دیگر و از آهنگ‌های انگلیسی- فرانسوی- ایتالیایی و… به آواز درآورد کمتر کسی باور کند که او به زبان دیگری تکلّم دارد- چنین وسواسی برای گروهی که به زبان‌های ارمنی و انگلیسی برنامه اجرا می‌کردند مفید واقع شده و برای اجرای خوبشان مورد استقبال قرار می‌گیرند و مدت اجرای برنامه نیز برای چند شب متوالی تمدید می‌شود. همچنین به گفته منوچهر اسلامی- نوازنده ترومپت و عضو سابق گروه بلک کتس: -وی چون از کودکی به منزل دوستان ارمنی خود برای بهره‌گیری از سازهای آنان بصورت پنهانی درآمد و شد بود کاملا به زبان ارمنی نیز تسلط داشت.

شروع همکاری با گروه بلک کتس به عنوان خواننده و نوازنده گیتار و پیانو

مدّتی بعد وی از آن گروه جدا شده و به صورت مستقل فعالیّت‌هایش را در زمینه موسیقی آغاز می‌کند و در اوّلین قدم در سال ۱۳۴۲ به برنامه‌ای تلویزیونی، تحت عنوان (واریته استودیو ب) می‌رود و در آنجا نیز آهنگ‌های غیر فارسی را اجرا کرده و طرفدارانی می‌یابد.

از این رو، یعنی بعد از دیده شدن در این برنامه و مورد توجّه قرار گرفتن توسط مخاطبین چندی بعد، از وی برای اجرای برنامه در کنسرت بزرگی به مناسبت سالروز محمدرضاشاه پهلوی که توسط مدیریت (مجله اطلاعات جوانان) در استادیوم امجدیه صورت گرفته بود دعوت می‌شود و او در آن کنسرت نیز چند ترانه غیر فارسی را با گیتار می‌نوازد و می‌خواند و مورد استقبال مردم و تماشاچیان قرار می‌گیرد.

از قضا در این کنسرت ویدا قهرمانی هنرپیشه سینما که به همراه همسرش مالک کافه کوچینی بودند نیز حضور داشت و به دلیل اجرای زیبای وی او را به گروه بلک کتس که هر شب در کوچینی برنامه داشتند معرفی می‌کند.

از سال ۱۳۴۵ همکاری او با بلک کتس آغاز می‌شود و در آنجا به دلیل اجراهای انگلیسی‌اش که به گفته دوستان و مخاطبانش از اجرای اصل آهنگ نیز بهتر بود، به گونه‌ای که آمریکایی‌های مقیم ایران به رزرو صندلی‌های جلو برای نزدیک بودن به وی سر و دست می‌شکستند به «فرهاد بلک کتس» معروف شده و حتّی توسط نشریات آن زمان و افرادی که از مخاطبان او در کوچینی بودند، لقب «ری چارلز ایران» را نیز می‌گیرد.

او در این گروه به خواندن آوازهایی از گروه‌های معروف موسیقی آن زمان از جمله بیتل‌ها و خوانندگان سرشناسی مانند: الویس پریسلی، ری چارلز، تام جونز و… می‌پردازد. منوچهر اسلامی عضو سابق و نوازنده ترومپت در گروه بلک کتس از وی به عنوان پایه اصلی این گروه یاد می‌کند و می‌گوید:

«او با آنکه نت نمی‌دانست و موسیقی را از راه گوش و به صورت تجربی آموخته بود نیاز چندانی به تمرین نداشت و با یکبار زمزمه کردن ترانه‌های انگلیسی صدا و سازش را با اعضای گروه هماهنگ می‌کرد و در واقع به احترام سایر اعضا به جلسات تمرین می‌آمد.»

همچنین ابی دیگر خواننده پاپ که در آن زمان هنوز فعالیّت حرفه‌ای خود را بصورت جدی آغاز نکرده بود به مدّت دو سال با گروه بلک کتس همکاری کرد که همیشه از این دو سال و در کنار فرهاد مهراد بودن به نیکی یاد می‌کند و آن دو سال را به عنوان یک دوره آموزشی قلمداد کرده و می‌گوید:

«هر آنچه که در آواز خواندن یادگرفته‌ام مدیون فرهاد هستم.»

همچنین از سوی مردم بر دیگر خواننده پاپ فریدون فروغی نیز در اوایل فعالیّت هنری اش به دلیل تأثیرپذیری از فرهاد مهراد خرده گرفته می‌شد
اجرای اوّلین ترانه به زبان فارسی در دوبله یک فیلم

در همین زمان، یعنی در اوج فعالیّت بلک کتس بود که استاد علی کسمایی مدیر دوبلاژ، ملقّب به پدر دوبله ایران به دنبال صدایی برای ترانه (With a little bit luck)(به فارسی: با یه کمی شانس) برای فیلم انگلیسی بانوی زیبای من می‌باشد و با توجه به معروف شدن فرهاد مهراد در کلاب کوچینی و معرفی وی از سوی تورج نگهبان او را به عنوان صدای دوبله کننده این ترانه انتخاب می‌کند؛ و در واقع این ترانه اولین ترانه‌ای است که وی آن را به زبان فارسی می‌خواند.

چندی بعد وی از بلک کتس جدا شده و برای دیدار خواهرش به انگلستان می‌رود. امّا سفری که قرار بود دوماهه باشد بیش از یک سال به طول می‌انجامد.

در این سفر وی برای کسب درآمد مدّتی را به اجرای برنامه در کلاب‌های لندن می‌پردازد که یکی از تهیه کنندگان مطرح انگلیسی با شنیدن آواز او انتشار آلبومی را به زبان انگلیسی به وی پیشنهاد می‌کند، ولی به دلیل بیماری و مشکلات شخصی انتشار آلبوم در حد حرف باقی می‌ماند. پس از بازگشت به ایران وی اوّلین اجرای موسیقی خود را در هتل ریمبو در خیابان ایرانشهر تهران اجرا می‌کند و سپس برای مدّت کوتاهی به اجرای برنامه در رستوران کوچینی ادامه می‌دهد
آغاز فعالیّت حرفه‌ای با اجرای ترانه‌ای نوین در اوّلین موسیقی متن فیلم

در سال ۱۳۴۸ وی توسط اسفندیار منفردزاده که در آن زمان به دنبال صدای جدیدی برای ترانهٔ «مرد تنها» (با آهنگی از خودش و شعری از شهیار قنبری) برای فیلم رضا موتوری (به کارگردانی مسعود کیمیایی) بود انتخاب می‌شود و پیشگام از خوانندگان دیگر، سرآغازی برای اجرای ترانه‌ای نوین با مضمونی اجتماعی در اوّلین موسیقی متن فیلم می‌شود. در ابتدا وی به دلیل آنکه از اوّلین اجرای فارسی خود در فیلم (بانوی زیبای من) رضایتمند نبود شرط می‌کند در صورتی که بعد از اجرا از نتیجه کار راضی نباشد منفردزاده آهنگ را پاک کرده و منتشر نسازد.

امّا بعد از اتمام کار از نتیجه بدست آمده ابراز رضایت می‌کند و این ترانه در سال ۱۳۴۹ هم‌زمان با اکران فیلم به شکل صفحهٔ موسیقی منتشر شده و تبدیل به پر فروش ترین‌ها می‌شود. زیرا به گفته خود او: «تنها مایل به اجرای ترانه‌هایی بود که بتواند آنها را حس کند و زبان حال او باشد و یا اینکه دارای پیام و بیانگر معضلی از اجتماع باشد.»

بعد از این ترانه در سال ۱۳۵۰ ترانهٔ «جمعه» (کار منفردزاده و قنبری) را برای فیلم خداحافظ رفیق (به کارگردانی امیر نادری) می‌خواند و باز هم مورد توجّه قرار گرفته و به عنوان صدای اعتراض شناخته می‌شود. بعد از آن یعنی در همان سال ترانه آیینه‌ها (کار شماعی زاده و اردلان سرفراز) را باز هم با متن ترانه‌ای متفاوت با ترانه‌های آن دوران اجرا می‌کند و دارای سبک خاصی در موسیقی با مُهر و امضای کاری خود شده و همچنین باعث ترغیب خوانندگان دیگر به اجرای ترانه‌های اینچنینی می‌شود.

بعد از اجرای موفقیت آمیز این آهنگ و استقبال مردم از این نوع موسیقی پاپ با ترانه‌ای متفاوت، دلیلی بر همکاری دوباره این گروه سه نفره متشکل از خواننده و ترانه سرا و آهنگساز می‌شود تا آهنگ دیگری نزدیک به مضمون ترانه آیینه‌ها بنام مرداب برای وی ساخته و با صدای او تمرین شود. خسرو لاوی مسئول انتشار کارهای قبل از انقلاب این هنرمند در مستند (جمعه‌های فرهاد) در این رابطه می‌گوید:

«این آهنگ در ابتدا برای صدای فرهاد ساخته و تمرین شده بود و در آخرین اجرای تمرینی این کار نیز خود من حضور داشتم و شاهد تمرین این آهنگ توسط فرهاد بودم و باید بگویم هنگامی که فرهاد پشت پیانو می‌نشیند و شروع به نواختن این آهنگ و خواندن آن می‌کند از زیبایی آن اثر مو برتنم سیخ می‌شود و می‌گویم که این کار می‌تواند یکی از بهترین کارهای فرهاد شود که متأسفانه بعد از این اجرا به دلایلی که هیچگاه مشخص نشد آهنگساز کار، خود تصمیم به اجرای ترانه را می‌گیرد و اجرا با صدای فرهاد منتفی می‌شود.»

منوچهر اسلامی می‌گوید:

«افراد دور و بر فرهاد آدم‌های خیرخواهی نبودند، البته به جز سرپرست گروهی که فرهاد کارش را با او در کوچینی آغاز کرده بود، چون او استعداد و توانایی فرهاد را کاملاً می‌شناخت. فرهاد هم از لحاظ روحی بسیار آسیب‌پذیر بود و نمی‌توانست خیلی چیزها را تحمّل کند.»

پس از آن و در سال ۱۳۵۱ ترانهٔ «خسته» کاری از (تورج نگهبان و محمد اوشال) را برای فیلم زنجیری به آواز درآورد و در سال‌های بعد نیز ترانه‌های اسیر شب، شبانه ۱ و ۲، هفته خاکستری، گنجشکک اشی مشی، سقف، آوار، کودکانه، وحدت و نجواها را تا قبل از انقلاب سال ۵۷ به اجرا درمی‌آورد.

همچنین به دلیل گزیده کار بودن وی، آثار او در یک دوره فعّال نه ساله، یعنی از اجرای اوّلین آهنگ (مرد تنها) در سال ۱۳۴۹ تا آخرین اجرای وی تا انقلاب یعنی (نجواها) در سال ۱۳۵۸ مجموعه آثار او تنها به سیزده کار می‌رسد، زیرا وی کاری را که از لحاظ محتوایی مناسب نمی‌دانست اجرا نمی‌کرد و اعتقادی نیز به همیشه در صحنه بودن یک هنرمند تحت هرگونه شرایطی و با ارائه دادن هر نوع کاری نداشت و علّت اینکه با شمار زیادی از افراد سرشناس آن دوران در زمینه شعر و موسیقی کار کرد امّا در مجموع نوعی وحدت و یکپارچگی در محتوای آثار وی دیده می‌شود نیز به همین دلیل می‌باشد.

وی همچنین در اواخر دهه ۱۳۵۰ با پوران گلفام ازدواج می‌کند که تا پایان عمر نیز با او زندگی کرد. تا سال ۱۳۵۷ و انقلاب ایران کنسرت‌هایی را در داخل و خارج از کشور برگزار کرد و یک روز بعد از انقلاب در ایران، یعنی در روز ۲۳ بهمن ۱۳۵۷ سیاوش کسرایی ترانهٔ وحدت را به اسفندیار منفردزاده می‌سپارد و در همان روز صدای فرهاد در ستایش آزادی و آزادگی در تلویزیون ملّی طنین انداز می‌شود که در واقع اوّلین خواننده‌ای بود که صدایش بعد از انقلاب نیز شنیده می‌شد.

امّا پس از انقلاب مدّت‌ها از کار منع گردید تا سرانجام در سال ۱۳۷۳آلبوم خواب در بیداری از وی منتشر شد که چند ترانهٔ فارسی و چند ترانهٔ انگلیسی را به همراه داشت. در این آلبوم وی تنها با نواختن یک آلت موسیقی، یعنی پیانویی که خود آن را می‌نواخت آهنگسازی ترانه‌های فارسی و انگلیسی اش را برعهده گرفته بود که برای اوّلین بار چنین شیوه‌ای که آهنگ یک اثر موسیقی با ساده‌ترین شکل خود، یعنی نواختن تنها یک ساز مانند پیانو یا گیتار به اجرا درآید توسط او صورت گرفت که در اجراهای کنسرتی اش نیز پایدار ماند.

در سال ۱۳۷۴ نیز اوّلین کنسرت بعد از انقلاب خود را در کلن آلمان اجرا کرد که اوّلین کنسرت پاپی که بعد از انقلاب مجوز اجرا در خارج از کشور را گرفت محسوب می‌شد. در سال ۱۳۷۶ آلبوم وحدت وی نیز توسط فردی ناشناس منتشر شد که شامل ترانه‌های دههٔ ۱۳۵۰ او بود. همچنین در سال ۱۳۷۷ نیز توانست در هتل شرق تهران کنسرتی را اجرا کند و آلبوم برف را نیز منتشر کرد
فصل پایانی

پس از انتشار آخرین آلبوم وی بنام «برف»، او درصدد تهیه آلبومی با نام «آمین» بود که ترانه‌هایی از کشورها و زبان‌های مختلف را در بر می‌گرفت. امّا از سال ۱۳۷۸ بیماری او شدّت گرفت. وی به بیماری هپاتیت سی مبتلا بود و در نتیجهٔ عوارض کبدی ناشی از آن در خرداد ۱۳۸۱ برای درمان به لیل فرانسه رفت و در ۹ شهریور همان سال پس از مدّتی اغما در بیمارستان، ساعت ۱ صبح روز شنبه در سن ۵۹ سالگی درگذشت و در ۱۳ شهریور در گورستان تیه (قطعه ۱۱۰، ردیف ۷، سنگ ۲۳) در پاریس دفن شد. پس از درگذشت او مجموعه آثار و فیلم‌های مستندی چون «آمین»، «برف» و «جمعه‌های فرهاد» از او منتشر شد.

موزه خانه فرهاد

در سال ۱۳۹۱ به کوشش همسر این هنرمند- موزه‌ای از وسایل شخصی او تحت عنوان -خانه فرهاد- در موزه سینما واقع در تهران- خیابان ولیعصر -پهلوی سابق- باغ فردوس دایر گردید تا میزبان دوستداران این هنرمند باشد. خانه‌ای که در سالن سه به این هنرمند اختصاص داده شده است و گوشه دنجی است که در آن صدای وی رساتر از هرجای دیگری به گوش می‌رسد و در این گوشه دنج بخشی از آثار به جامانده از او- از جمله: عبای شکلاتی- شال گردن سیاه که وی در بسیاری از اجراهایش بر گردن داشت- بخشی از کتابخانه شخصی اش به چشم می‌خورد. همچنین عینک- ساعت- پیانو- گیتار و دست نوشته‌هایی با خطی خوش و همچنین قرآن شخصی اش بخش دیگری از آثار موجود در این موزه است که در این خانه به نمایش گذاشته شده است. پشت این خانه- حیاط قدیمی و زیبایی با کاشی و حوض آبی ساخته شده که صدای این هنرمند را با موسیقی آب می‌آمیزد و گل‌های شمعدانی و یاس‌های سفید که فضا را پر کرده است. همسر این آوازخوان درباره به یادگار گذاشتن خانه فرهاد در موزه سینما می‌گوید: -اینجا خانه واقعی فرهاد است. اینجا فرهاد را احساس می‌کنم و امیدوارم روزی چه باشم و چه نباشم اینجا خانه فرهاد باقی بماند و دوستداران او به اینجا بیایند و خاطراتشان را تجدید کنند.- همچنین باید خاطر نشان کرد که طراحی و اجرای خانه فرهاد را بهروز غریب پور کارگردان تیاتر و سینما انجام داده است..

آثار فرهاد مهراد
فارسی

۱۳۴۸ مرد تنها
۱۳۴۹ جمعه
۱۳۵۰ آیینه‌ها
۱۳۵۱ خسته
۱۳۵۲ اسیر شب
۱۳۵۲ شبانه۱
۱۳۵۳ هفته خاکستری
۱۳۵۵ گنجشکک اشی مشی
۱۳۵۵ کودکانه
۱۳۵۶ شبانه۲
۱۳۵۶ جمعه برای جمعه
۱۳۵۶ سقف
۱۳۵۶ آوار
۱۳۵۷ وحدت
۱۳۵۸ نجواها
۱۳۷۲ خواب در بیداری
۱۳۷۲ کوچ بنفشه‌ها
۱۳۷۲ خیال خوشی
۱۳۷۲ تو را دوست دارمد
۱۳۷۶ برف
۱۳۷۶ گاندی
۱۳۷۶ رباعیات
۱۳۷۶ وقتی که بچه بودم
۱۳۷۶ کتیبه
۱۳۷۶ شب تیره
۱۳۷۶ مرغ سحر
۱۳۷۶ بانوی گیسو حنایی
۱۳۷۶ گل یخ

همچنین وی دکلمه دو غزل از حافظ و شعر آواز کرک از مهدی اخوان ثالث را نیز به صورت ضبط خانگی اجرا کرده بود که بعد از درگذشت او برای علاقه‌مندانش منتشر شد.

انگلیسی

فرهاد مهراد آهنگ‌های فراوانی را به زبان هاب غیرفارسی بازخوانی کرده بود که تنها این مقدار از آهنگ‌ها بصورت ضبط شده در دسترس می‌باشد.

پنج دقیقه فرصت بگیر – Take five
من جادویت می‌کنم – I put a spell on you
رمانس عشق – Romance of love
اگر تو بروی – If you go away
مسیح پایین بیا – Come down Jesus
طبیعتا دوباره تنها – Alone again naturally
گل یخ – Edelweiss
روز تعطیل – Holiday
قلبم را رها کن – Unchain my heart
هفت اتاق دلتنگی – 7rooms of gloom
آهنگ مستر – Master song
آن روزها وقتی جوان بودم – Yesterday when I was young
آرژانتین برایم گریه نکن – Don’t cry for me Argentina
دنیایی که ما می شناختیم – The world we knew
طلوع و غروب خورشید – Sunrise/Sunset
دوباره با هم – Together again
مرد تنها – Solitary man
دیروز – Yesterday
آسیاب‌های بادی ذهن تو – Windmills of your mind
عشق برایم خوب بود – Love’s been good to me
لیزای غمگین – Sad Lisa
رویای کالیفرنیا – California dreamin
خونه خورشید در حال طلوع – The House of the rising Sun
بگذار باشد – Let it be
تو یک دوست داشتی – You have got a friend
آنجا خواهم بود – I’ll be there -Damita Jo-
اجازه نده دچار سوتفاهم شوم – Don’t let me be misunderstood
مثل یک آهنگ غمگین – Like a sad song
سوزان – Suzanne
به روحم باور دارم – I believe to my soul
تو را صدا می کنم – I call you
این راهش نیست که خداحافظی کنی – Hey-that’s no way to say goodbye
کارگر – Handyman
بدون تو کجا می توانم بروم – Where can I go without you
درد – Hurt
تنها قدم زدن – Walking alone

جایگاه شعر و ترانه از نگاه فرهاد
با تأمل در ترانه‌های این هنرمند، نکته‌ای که بیش از هر چیز نظر شنونده را به خود جلب می‌کند، جایگاه شعر و ترانه از دیدگاه اوست. ایشان به درک و فهم شعر بسیار معتقد بود. حس شعر و مفهوم آن را به خوبی در می‌یافت و به ترانه‌ای که انتخاب می‌کرد اعتقاد داشت. درک حس واژگان و ضرباهنگ آن‌ها و نحوه ادای آکسان‌ها و ویبراسیون‌ها جهت تبلور حس کلمات و مفهوم ترانه در آثار به جای مانده از او قابل تأمل است. شهیار قنبری ترانه‌سرا می‌گوید:

«فرهاد در کنار نوازندگان، نه دورتر از نفس‌های واروژان و اسفندیار، کلمه‌هایم را می‌گریست.»

تمام ترانه‌هایی که وی حاضر به اجرای آن‌ها شد از زبان حال خود و به نوعی از زبان حال مردم و جامعه بود. به عارف قزوینی ارادت داشت و او را اوّلین شاعری می‌دانست که شعرهای اجتماعی گفته‌است. وی به اشعار دیگر بزرگان عرصه شعر و ادب نیز توجه داشت. قصیده طولانی «تو را ای کهن بوم و بر دوست دارم» سروده مهدی اخوان ثالث را با دادن تغییراتی از خود و «کوچ بنفشه‌ها» سروده دکتر محمد رضا شفیعی کدکنی را با تغییراتی از خود به عنوان ترانه‌هایی برای اجرا انتخاب کرد. همچنین وی به آثار ادبیات کلاسیک مغرب زمین نیز توجّه داشت و از جملهٔ آن‌ها اجرای «ریچارد دوم» اثر ویلیام شکسپیر با ترجمه دکتر حسین الهی قمشه‌ای بود. نگاه متعهدانه و مسئولانه او به شعر و ترانه، رسالت حرفه‌ای و در حقیقت قداست موسیقی را از منظر وی هویدا می‌ساخت. موسیقی برای او مقدّس بود و از طریق تغنّی و ترنّم به خدا می‌رسید. موسیقی از دیدگاه او عارفانه بود نه مطربی و بدین جهت موسیقی را برای دگرگونی و تبلور روح طلب می‌داشت. او با موسیقی پروردگارش را راز و نیاز می‌کرد. یک حس عمیق عبودیّت و عرفان که از علاقه و عشق او به موسیقی مذهبی در سبک کلاسیک مغرب زمین ریشه گرفته بود. وی به ملودی و موسیقی خوب اعتقاد داشت ولی نه به گونه‌ای که گوش شنونده را از توجّه به کلام منحرف سازد. صدای او بیانگر غم و اعتراضش بود و به قول دکتر الهی قمشه‌ای وی هیچ دریچه‌ای را به روی خود نبست و آن فریاد، فریادی بود که از تمام وجودش برمی‌خاست. فریاد وی، فریاد عشق و انسانیّت بود و عاقبت همانگونه که دوست داشت در تابستان برای همیشه رفت و گرم و زنده بر شن‌های تابستان زندگی را بدرود گفت. اگر ترانه‌های غالب آن روزگار را می‌شد در خشم و حزن خلاصه کرد، صدای وی جز این‌ها القاکنندهٔ مجموعهٔ متنوعی از حس‌ها بود: از وحشت و تردید تا حماسه. وسواس او در گزینش شعرها و خوانش هوشمندانه‌اش از آن ترانه‌ها نقطه عزیمت او برای یکه‌سواری و جدا شدن از جمع هم‌قطارانش بود. مهم‌تر از این‌ها یکپارچگی و همگونی معنایی بی‌نظیری است که در مجموعهٔ کارهای او قابل‌رهگیری است؛ از آن ترانه‌های انگلیسی‌زبان آغازین تا آلبوم برف. این یکدستی و پیوستگی در مجموعه آثار هم‌نسلانش ابداً به چشم نمی‌خورد و گاه با عدم‌تجانس حیرت‌انگیزی روبه‌رو می‌شویم. رویکرد متنوع و اندیشیدهٔ وی به ادبیات را در ترانه‌هایش براساس آثاری از خیام، نیما، شاملو، خویی، اخوان ثالث، شفیعی کدکنی و متون ادبی غرب و شرق (از شکسپیر تا متون روسی) می‌توان دریافت. ترانه‌های او فارغ از فرمالیسم و سانتی‌مانتالیسمِ غالب موسیقی پاپ دههٔ پنجاه علاوه بر بازتابی از عصیان و نقد اجتماعی، نگاهی فلسفه‌جویانه و هستی‌شناسانه دارند. او به‌خوبی بر آنچه می‌خواند واقف بود و کارهایش نسبتی آشکار با اندیشه‌ای مشخص و هیجان‌گریز داشت. راز پایداری تمامی آثارش هم جز این نمی‌باشد و به گونه‌ای مصداق ترکیب دل‌نشین و حزن‌انگیز «جوانی بدون جوانی» بود.

پیرامون شخصیّت فردی و هنری فرهاد

* دکتر حسین الهی قمشه‌ای دربارهٔ این هنرمند می‌گوید:

«ایشان را می‌توان یکی از اعضای مکتب داوود دانست، به این دلیل که هیچ دریچه‌ای را به روی خویش نبست. کسی که با سوت خاطرات رومانی و بیست سال پیش را زنده می‌کند و در عین حال با ما به هفتصد سال پیش می‌رود و در مولانا سیر می‌کند، همچنین داستان دقوقی را هم دوست دارد و اشعار گوته را نیز می‌خواند، گسترش سطح ادراک و احساس او را نشان می‌دهد و اینکه آن فریادی که می‌کشید از تمامی وجود او برمی‌خواست. همچنین باید گفت کارهایی که او ارائه می‌داد همگی Unique (به فارسی: منحصر به فرد) بودند.»

* منوچهر اسلامی نوازنده ترومپت و عضو سابق گروه بلک کتس دربارهٔ این هنرمند می‌گوید:

«او بسیار انسان با سواد و فرهیخته‌ای بود، به عنوان مثال هر شب ما برای اجرای برنامه، دو سه ساعت زودتر به رستوران روبروی کوچینی بنام برگ سبز می‌رفتیم و غذای مختصری را می‌خوردیم و در مدت زمانی که در آنجا بودیم حداقل ده، دوازده نفر از افراد سرشناس و همچنین شاعران شناخته شده‌ای مانند نصرت رحمانی، یدالله رؤیایی و ترانه سرایانی مانند ایرج جنتی عطایی و … به آنجا می‌آمدند و در زمینه شعر و ادبیات با او به بحث و گفتگو می‌نشستند و او نیز به تک تک آن‌ها پاسخ می‌داد و به اصطلاح عامیانه همگی در مقابل اطلاعات او در زمینه ادبیات و تفاسیری که از اشعار مختلف داشت لُنگ می‌انداختند. فرهاد کلاً آدم بذله گویی نبود اما اگر پیش می‌آمد حرف‌های جالبی می‌زد. همچنین گلستان سعدی را هم تقریباً از حفظ بود و برای همین از گلستان در حرف‌هایش خیلی مثال می‌آورد و شعری نبود که او از پس آن برنیاید و نتواند تفسیرش کند؛ به خصوص شعرهای حافظ. او نابغه‌ای بود که دیگر نظیرش را در ایران نمی‌توان یافت. البته بیشتر مردم او را به دلیل ویژگی‌های حداقلی و وجه موسیقی اش می‌شناسند، اما او ویژگی‌هایی در سبک کاری و رفتاری اش داشت که اگر بر مردم عیان می‌شد، جایگاهی والاتر از آنچه که هست در اذهان عمومی پیدا می‌کرد و این ظلم بزرگی بود که در حق او شد. همچنین او به آثار خود که امروزه طرفداران بیشماری دارند هیچگاه افتخار نمی‌کرد و حتی دوست داشت که اگر می‌شود بتواند خود را از آن‌ها بَری کند، اما از جهتی رضایت داشت که در میان آثارش آنچنانی که باید به ابتذال نگراییده‌است.»

* محمود استاد محمد بازیگر، نمایشنامه نویس و کارگردان تئاتر در یادداشت زیر از رابطه خود با فرهاد مهراد می‌گوید:

«خبر درگذشت او من را از من جدا کرد و گفتم نمی‌توانم از او ننویسم و این از سر اَدا و اَطوار نبود. دیگر حوصله اَدا و اَطوار هم ندارم و از هر چه سکوت عالمانه است نکبتم می‌گیرد.

فرهاد موسیقیدان بود و در موسیقی نظریه‌پرداز، پیانو و گیتار را خوب می‌نواخت، موسیقی کلاسیک را از عهد رُنسانس تا قرن بیستم می‌شناخت ولی در حیطه موسیقی مدرن دانشی بسیط، حسی جوشنده و نگاهی بدیع داشت، اطلاعات شگرفی از موسیقی غرب و همچنین موسیقی سنتی خودمان داشت و البته خواننده نیز بود؛ ولی من با وجه موسیقیدان و به خصوص با وجه خوانندگی اش ارتباطی نداشتم، هرچند که از سال‌های ۴۷ تا ۴۸ تا سال ۶۰ کمتر روز و روزگاری می‌شد که از حال یکدیگر بی‌خبر بمانیم. هنوز نوجوان بودم که خواسته و ناخواسته صدای او را شنیدم. جوانی که می‌خواند، ولی مثل دیگران نمی‌خواند. اَدا درنمی‌آورد. مانند بسیاری آرایش مو و مدل لباس و غمزه‌های نگاهش را به نمایش نمی‌گذارد. در حسرت خاطرات شب‌های مهتابی و بید مجنون و بوسه‌های کشدار زنجموره نمی‌کند. برای گوش، اعصاب و شعور مردم احترام قائل است. می‌خواند زنده و جاندار، می‌نوازد حی و حاضر و با کشش‌های خوش طنین موسیقی اش فریاد می‌کشد از بیخ و بُن جگر. از زیر آوار خفقان نعره می‌زند و اندکی بعد غریب تر از کوکو سرای دشت غربت مویه می‌کند. در همان روزها برحسب اتفاق دقیقه‌ای صدای او را از رادیو شنیدم. گفتگو بود یا هر برنامه دیگری نمی‌دانم؛ ولی او حرف می‌زد. از بوف کور هدایت و زمستان اخوان حرف می‌زد و بحث می‌کرد و من مانده بودم معطل که: «او؟! خواننده ترانه‌های ری چارلز و غم تنهایی هدایت؟! خواننده کوچینی و یأس زمستانی امید؟ !» حیرتم معقول بود، هرگز نشنیده بودم که یک خواننده موسیقی پاپ از ادبیات ایران و همچنین هوشیارانه از تاریخ سیاسی ایران حرف بزند. این پرسش در من کهنه شد تا چهار سال بعد که برای نخستین بار وی را در کافه فیروز، سر میز محمد آستیم دیدم. در آن دوران جذب آستیم و همراه شدن و هم صحبت شدن با او کار ساده‌ای نبود. عبث، عبث تنهایی اش را نمی‌شکست و با هر کسی هم نمی‌نشست و لذت کلام خون چکانش را به رایگان قسمت نمی‌کرد؛ ولی آن روز در کافه فیروز دیدم که آستیم اَنیس و مونس فرهاد است. رفاقتشان کهنه است و فرهادِ همراه آستیم، اصلاً فرهاد خواننده نیست. روشنفکر است، دردمند است، ادیب است. از نثر بیهقی حرف می‌زند، متن انگلیسی ساموئل بکت را به من هدیه می‌دهد و سوره‌ای از قرآن را از حفظ می‌خواند. فردای آن روز حیرتم را برای اکبر مشکین باز گو کردم. مشکین گفت: «پیره پدر! فرهاد خیلی بیشتر از آن است که تو شناختی.» از آن شب به بعد حدیث سال‌ها همدردی و هم‌بندی و هم خرجی آغاز شد و من دیدم، دیدم که آن مستغنی از هرچه که دنیوی ست، آن بی‌نیاز از نام و جاه و جلالت مآبی‌های متداول، کمر نیاز را چه آسان نمی‌شکند. او در تمام آن سال‌ها به راحتی می‌توانست، نه با فروش تاریخ تبارِ اندیشگی اش، فقط با رهن اندکی از وقتش ثروتمند شود، ولی نمی‌شد. نمی‌خواست، نمی‌فروخت، فروشنده نبود، حتی یک پرده از صدایش را، یک مضراب از سازش را. یک بار گفت: «من نمی‌توانم زیر سایه سر نیزه، ترانه عاشقانه بخوانم و نخواند، هرگز نخواند.» او خواننده بود اما از امتیازات خوانندگی استفاده نمی‌کرد. ترانه‌های اجتماعی که سیاسی تلقی می‌شد می‌خواند اما میراث خوار سیاست نبود. مانند بسیاری لاف سیاسی نمی‌زد، دکان سیاست باز نمی‌کرد و از هیچ نمدی توقع هیچ کلاهی را برای خود نداشت که هیچ، حتی به کلاهی که دیگران بر سر خود می‌گذاشتند می‌خندید. اگر نوار آهنگ «جمعه» آن زمان را نه «جمعه» بعد از انقلاب، چاپ سال‌های پنجاه را پیدا کردید می‌بینید که ترانه‌سرا با یک هیبت سیاسی ترانه اش را تقدیم کرده‌است به دکتر اسماعیل خویی، آهنگساز با شهامتی مبارزاتی آهنگش را تقدیم کرده‌است به غلامحسین ساعدی و او برای آنکه در آن تقدیم نامچه دکاتیری کم نیاورد صدایش را تقدیم کرده‌است به «دکتر صلحی زاده» که آن روزها مشهورترین پزشک ترک اعتیاد بود. زهی تسخر! که او زد بر بنیان آن باورهای بی گوهر. پیش از این گفتم که در تمام دهه پنجاه شاهد تک لحظه‌هایی از لحظات ماهیت هستی او بودم. از مرور لحظات می‌گذرم و به سال شصت، سال باور جدایی‌ها می‌رسم. همان سالی که زندگی حکم انجماد همه ما را جاری کرد و فهمیدیم که بهتر است سرمای زمستان خاموشی را تقسیم نکنیم. هرکس بار انزوای خودش را صبورانه بر دوش کشید؛ ولی در جمع ما حیرت او از صبوری اش وسیع تر بود که چرا؟! چرا هیچ‌کس او را نمی‌شناسد؟! نمی‌شنود؟! به جا نمی‌آورد؟! چرا شنوندگان و پذیرندگان و تأییدکنندگان پیشین اصرار دارند که او را نشنوند؟! به عنوان مثال آهنگ «وحدت» سرود سنگرهای خیابانی سال ۵۷ شد. مگر ممکن است طنین صدای او در شبانگاهان سنگرهای خیابانی فراموش شده باشد؟! ولی شده بود! این ناممکن اتفاق افتاده بود و او نمی‌توانست برای «سرود وحدت» مجوز پخش بگیرد. مسئولان اداره موسیقی، همان سنگریان سال ۵۷ دیگر او را نمی‌شناختند! نمی‌خواستند «وحدت» را بشنوند و او از این امتناع سخت، این برخوردهای یخین، دچار سرسام شده بود! یک بار از او پرسیدم که: «چه می‌گوید؟ آن سنگر نشین امروز مدیر شده؟» و او با زهر خندی گفت: «می‌گوید: (ح) جیمی کلمه ترجیع ترانه را غلط تلفظ کرده‌ای» و عکس العمل فرهاد کسی که عربی را با فصاحت حرف می‌زد و حتی خرده نیز بر ترجمه قرآن می‌گرفت چه می‌توانست باشد؟ !»

خداحافظ ای صدای تبعید شده به فراسوی ابرها، ای طنین جاری در جریان جوی ها
و شما را ای ریگ‌های غلتان در ته جوی، به راه و رفتار بی پایانتان سوگند
اگر در فراسوها، در دشت دل‌انگیز صداقت، صدای ترنم پر دردی را شنیدید
به صاحب آن صدا بعد از سلام بگویید:
بار گرانی ست بر شانه‌های من
این خاموشی بیست ساله تو

* بابک بیات آهنگساز در مصاحبه‌ای که با خبرگزاری ایسنا در شهریور ۸۱ انجام می‌دهد می‌گوید:

«ترانه، درد مردم یک اجتماع است و باید یک شاعر یا ترانه‌سرا از درد مردم خود حرف بزند اما خیلی راحت گفته می‌شود که از درد مردم شعر نگویید. مگر می‌شود در میان مردم بود و از غم و غصه مردم حرف نزد. همچنین او در بخش دیگری از سخنان خود جایگاه «فرهاد مهراد» را در موسیقی چند دههٔ اخیر ایران دارای اهمیت فراوان دانست و گفت: من در هر کجا که سخنرانی داشته‌ام دربارهٔ او صحبت کرده‌ام. او یک فرد درون‌گرا بود، اما جایگاه خودش را داشته و دارد. بعضی‌ها این موضوع را در بوق و کرنا کرده‌اند که وقتی فردین فوت کرد همه مردم را به سوگ خود نشاند، اما هیچ‌کس از مرگ این هنرمند متأثر نشد، تا از این طریق از اهمیت او کاسته شود. دلیل این امر کاملاً مشخص است. الان در هر خانه که بروید حداقل چند فیلم از فردین می‌توانید پیدا کنید، فردین در میان عام مردم محبوبیت داشت. اما فرهاد، متعلق به قشر خاصی از مردم بود. او متعلق به قشر تحصیلکرده و روشنفکر جامعه آن روز و امروز ماست. فردین متعلق به ۹۵ درصد مردم بود اما او متعلق به ۵ درصد بود.»

* علیرضا طبایی شاعر پیشکسوت در مراسم رونمایی از مجموعه ترانه «دردی به نام من» با اشاره‌ای به فرهاد مهراد در رابطه با نوع ترانه می‌گوید:

«به نظرم در آن زمان ترانه به سه شاخه تقسیم شد: اول همین انواع مبتذل که به ترانه‌های لاله‌زاری معروف شدند. نوع دوم اکثریت فضای ترانه‌سرایی را به خود اختصاص داده بود ولی بیشتر یک نوع کلیشه‌زدگی از نوع حدیث نفس و عباراتی چون ساقی، می، من دارم می‌میرم و ترکیب‌های مشابه را شامل می‌شد. در کنار شاخه دوم، نوع سومی هم رشد کرد که پرویز وکیلی در آن بیشتر از همه سهم داشت. نوذر پرنگ نیز در این نوع، چند کار زیبا دارد. اما در کل نوع دوم سهم بیشتری داشته و بدنه جریان ترانه‌سرایی را تشکیل می‌داد که ترانه‌های آن بیشتر دارای مفاهیم تکراری بودند و از روی هم بودند. اما مثلاً ترانه‌هایی که فرهاد مهراد می‌خواند، متفاوت بود.»

* تورج شعبان خانی آهنگساز همدوره این هنرمند دربارهٔ او می‌گوید:

«عقاید فرهاد را خیلی می‌پسندیدم، فرهاد یک هنرمند بالفطره بود، اگر کسی ۱۰ دقیقه پیش او می‌نشست و با او حرف می‌زد، می‌فهمید که اصلاً متعلق به این دنیا نیست. آدم خاصی بود، ساعت چهار نیمه شب گیتار دست می‌گرفت و آواز می‌خواند. بعد از مرگ فرهاد حس کردم که نوبت ما هم می‌رسد. فرهاد برای نسل ما الگوی شاخصی بود. پس از او دیگر بازگشت به شیوه‌های پیشین ممکن نبود. او ما را سال‌ها به پیش راند و توقع اهل هنر را از موسیقی بسیار بالا برد. از این پس می‌بایست خود را با معیارهای روشنفکرانه و متعهدانه او می‌سنجیدیم. او موسیقی اعتراض را به میان جامعه برد و به ما امکان داد چشم‌اندازهای تازه‌ای را در افق موسیقی نوین ایران کشف کنیم و به کار بگیریم. همچنین بسیار منحصر فرد بود و این ویژگی نه تنها در نوع موسیقی اش بلکه در خصوصیات اخلاقی او نیز نمایان بود. برای مثال در آن دوران اگر افراد ثروتمند نیز او را برای اجرای برنامه‌ای انگلیسی به میهمانی‌های خود دعوت می‌کردند و دستمزد خوبی را هم می‌دادند دعوت را نمی‌پذیرفت و نمی‌رفت. همچنین در مورد آهنگ‌هایی که برای او ساخته می‌شد باید بگویم که چون خودش نوازنده و نظریه‌پرداز در موسیقی بود، حتماً باید نظرش در موسیقی‌هایش اعمال می‌شد، مخصوصاً آهنگ‌هایی که توسط منفردزاده ساخته می‌شد، زیرا بیشترین آهنگ‌ها را با او داشت و به نوعی گویی قراردادی مبنی بر اینکه آهنگ باید به چه شکل باشد بین آن‌ها وجود داشت.»

* خسرو لاوی ناشر آهنگ‌های او در سال‌های قبل از انقلاب می‌گوید:

«بسیار اهل مطالعه و فردی کتاب خوان بود و من چنین چیزی را در بین خوانندگان آن دوران ندیده بودم و همیشه همراه خود خورجینی داشت که در آن مملوء از کتاب بود و تمام دورانی که ما با یکدیگر کار می‌کردیم هیچگاه صحبت پول را نمی‌کرد. در صورتی که وقتی با خوانندگان دیگر کار می‌کردم در ابتدا باید قراری مبنی بر مشخص کردن میزان قرارداد گذاشته می‌شد. همچنین با وجود آنکه فرد مذهبی ای نبود زمان‌هایی که تا صبح مشغول به کار بودیم و نزدیک اذان صبح می‌شد در خلوتی می‌رفت و نمازش را می‌خواند.»

* دکتر اسماعیل خویی دربارهٔ این هنرمند می‌گوید:

«هاله‌ای بود از تفکری اجتماعی که در شخصیت و خوانندگی او شکل گرفته بود. همه ما او را به عنوان یک خواننده اجتماعی می‌شناسیم نه فردی که تنها برای سرگرم کردن و لذت هنری بخشیدن به مردم و کسب درآمد بیشتر خوانده باشد. صدای فرهاد از آن جنس صداهایی است که شما به هیچ عنوان نمی‌توانید آن را با صدای دیگری اشتباه بگیرید.»

* اسفندیار منفردزاده آهنگساز هم طی یادداشتی یکی از سالروزهای تولّد این هنرمند را تبریک گفت.

«فرخنده باد زاد روز فرهاد، روز عشق به انسان.

(تن آدمی شریف است به جان آدمیت/ نه همین لباس زیباست، نشان آدمیت) می‌دانیم بعضی این بیت را این‌گونه رفتار کردند: (تن آدمی شریف است به جان آدمیت/ نه! همین لباس زیباست نشان آدمیت) فرهاد تن رها کرد. اگر شهرت عشق را فرهاد برد، تلاش کرد تیشه بر بی ستون نادانی زند. فرهاد عاشق بود. عشق اگر در جان تو باشد پس از رفتن تن به جان دیگران ساری می‌شوی. جریان این عشق است که می‌تواند جهان را آزاد و آباد کند و داد بنا کند. جهانی درخور شرف انسان. تن رفتنی است، بعد از جان عاشق باش تا جهان زیبا شود، پس فرخنده باد زاد روز فرهاد، روز عشق به انسان.»

* شهیار قنبری ترانه‌سرا هم بعد از درگذشت این هنرمند یادداشتی را در یادبود او منتشر کرد:

«مرد تنها هم مرد!

برای کسی شدن، برای اسطوره شدن، برای به اوج رسیدن، برای این که تار نماها از مرثیه لبریز شوند، باید مرد. مرد تنها هم مرد و اسطوره شد. سوگواران گناهکار دوباره انگشت اتهام به جانب یکدیگر دراز می‌کنند که بگویند: «من بی گناهم، تو بودی که دست او را نگرفتی، تو بودی که گذاشتی تمام شود و باری آرام می‌گیرند و به بستر می‌روند.» حافظه ملی ما پاک پاک است، حافظه هنری هم. هیچ‌کس هیچ چیز به یاد ندارد. این که چه کرده‌ای مهم نیست، این که چه نکرده‌ای مهم است. دوباره یکی می‌رود و ما همه دسته گل‌های پوسیده را به پایش پرتاب می‌کنیم. بر امواج اینترنت تصویرش را تاخت می‌زنیم، شعر می‌نویسیم، رج می‌زنیم، بغض می‌کنیم، سبک می‌شویم. این همه انرژی دیر هنگام به کار هیچ‌کس نمی‌آید. اما اگر زنده بود به دردش می‌خورد. از این همه دوستت دارم‌ها شد و با یک بغل ترانه به خانه رفت. شانزده سالگی ام در یک بر نامه رادیویی قد می‌کشید. رادیو تهران صبح جمعه، برنامه آوای موسیقی، تهیه‌کننده: هوشنگ قانعی. من نویسنده و گوینده اش بودم. رو به روی من ایستاده بود و کاغذ سیاه و سپید را دوره می‌کرد. با صدای بی صدا… مثل یک خواب کوتاه.. یه مرد بود یه مرد. لبخندش را به من بخشید و روزی دیگر صدایش را به آسمان دوخت. فرهاد پاک بود، روشن بود، نازک بود، آرام بود و دانا بود. فرهاد از همه بهتر بود، از همه سر بود. بعد جمعه از راه رسید. جمعهٔ پیروزی نوین. آمنه آغاسی را پس زد و بعد اسفندیار به زندان رفت و من در خلوت هوشیار و خوش رنگ واروژان؛ در خیابان بیست و پنج کوچه محسنی به هفته خاکستری رسیدم. بازجویان اوین گمان می‌کردند این ترانه را اسفندیار نوشته! همین‌طور پیش رفت تا آخرین نجواها. شعری که در دریا کنار به گل نشست. اسفندیار بر آن موسیقی نوشت. اما به استودیو نرفت. اسفندیار منفردزاده به آمریکا رفت و من به انگلیس و فرهاد در خانه ماند. گذشت و گذشت و بعد یک بار دیگر در برابر دوربین نشسته بودم که خبر آمد فرهاد هم رفت؛ و بعد هق هق من بند نیامد و هنوز هم نمی‌دانم با این شور بختی چه کنم؟ فرهاد عشق بود که دیگر تکرار نخواهد شد، به همین سادگی؛ و اینک نابلدترین مان؛ این رسوایان بر خاکستردانش اشک می‌ریزند و مرثیه می‌خوانند و موعظه می‌کنند و برای جلد روی نشریه‌ها عکس می‌گیرند و فرهاد از آن بالا یا از آن پایین می‌خندد. درست مثل لحظه‌ای که شعر مرد تنها را مرور می‌کرد. «سهراب» می‌دانست که مرگ پایان کبوتر نیست و فرهاد می‌داند که دوباره به دنیا می‌آید. بی‌وقفه از هفته‌های خاکستری اینک ققنوسی پر و بال می‌گشاید که سایه گسترده اش خردی ما را هجی می‌کند و حال خودم می‌نویسم، فرهاد رفت، بقیه هم می‌روند و هر روز هنرمندانی هستند که از یادها پاک می‌شوند. واژه هنرمند آنقدر بزرگ هست که لایق درک کردن باشد، ولی متأسفانه هیچگاه این‌گونه نبوده‌است و نخواهد بود یا که امیدی به تغییر هست؟ روزها و شب‌هایی هست که صدایش در گوشم تکرار می‌شود و در گوشم صدایش فریادی است. فریادی که از عمق وجودش برمی‌خواست. فرهاد را دوست داشته‌ام و دوست می‌دارم و تمام هنرمندان این مرز و بوم را که زمانی در کنارم فریادشان شعله می‌کشید و اینک شعله خاموش گشته‌است. فرهاد رفت و در آرامگاهی که واقعاً آرامگاه است هنوز لبخندی دلنشین بر لب دارد و در جایی است که دیگر نه از نامش بلکه از شماره سنگ قبرش شناخته می‌شود. عاقبت همه ما همین است. آنگاه که فراموش شویم چه احساسی می‌کنیم؟ فرهاد فراموش شد، آنگونه که دیگران. فراموشی حزن‌انگیز است. اشک از چشمانم جاری می‌شود. ترس این دارم که هنگام خاک سپاریم هیچ‌کس نباشد و فراموش شده باشم. تنها باشم آنگونه که فرهاد تنها بود، آنگونه که امروز تنهایم. برمی‌خیزم در آیینه نگاهی به خود می‌اندازم. صدای فرهاد فضای اتاق را پر می‌کند. در باز می‌شود؛ فرهاد می‌آید؛ لبخند همیشگی اش بر دیوار اتاقم سنگینی می‌کند و اوست که فریاد می‌زند. می‌بینم صورتمو تو آینه/ با لبی خسته می‌پرسم از خودم/ این غریبه کیه از من چی می خواد / اون به من یا من به اون خیره شدم، در اتاقم بسته می‌شود. او رفته‌است. این من هستم که هنوز در آیینه نگاه می‌کنم و فردا ماییم که در آیینه نگاه می‌کنیم. یادداشتم را با حرف همیشگی فرهاد تمام می‌کنم که آخر تمام حرف‌هایش این را می‌گفت: (به امید باران و صلح)»

همچنین این ترانه‌سرا در مصاحبه‌ای دیگر در رابطه با خصوصیات خوانندگانی که با آن‌ها کار کرده‌است می‌گوید:

«من فقط تنها آدم جدی ای را که در مسائل کاری از میان خوانندگان گذشته می‌شناختم فرهاد بوده‌است. آدمی بود شدیداً جدی، شدیداً دل به‌کار بسته. از واژهٔ جدی زیاد نترسیم. یعنی فکر نکنیم یک آدم اَخمو و نمی‌دانم بداخلاق است و فقط می‌خواهد تنبیه کند نه، آدمی است که خودش زود راضی نمی‌شود از کاری که کرده و می‌گوید من باید کار بهتری را ارائه دهم. همچنین او برای ارائه کارهایش هیچ عجله‌ای نداشت و تازه ما باید او را به سختی گیر می‌آوردیم (چون بیشتر مواقع در دسترس نبود) و کاری را به او پیشنهاد می‌کردیم. به عنوان مثال به یاد دارم که برای ترانه آوار به منزلش رفته بودم و این ترانه را به او پیشنهاد کردم و او هم بسیار آن را پسندید و حتی تصمیم گرفت که خودش آهنگ آن را بسازد (این اثر را نیز بسیار دوست دارم چون اولین تجربه فرهاد در زمینه آهنگسازی است به روی شعر دشواری از من که آهنگ گذاشتن روی آن سخت بود) و قرار شد که بزودی ضبط آن انجام شود و من هم دوست داشتم که هر چه سریعتر این کار به سرانجام برسد. اما آنچنان او برای ارائه دادن آن خونسرد بود و عجله‌ای نداشت که باعث شد یک روز من و آندرانیک تنظیم‌کننده آن به سراغش در گرمابه برویم و به زور او را بیاوریم تا آن کار را اجرا کند و تمام شود. وی فرد مادی گرایی هم نبود. یادم هست که برای ترانه جمعه به دنبال سرمایه‌گذار بودیم و کسی هم برای آن پیدا نمی‌شد تا یک روز به اتفاق هم به شرکتی رفتیم که مدیر آنجا مبلغ بسیار چشمگیری را به ما پیشنهاد کرد و قبول کرد که کار ما را منتشر کند، اما به یکباره فرهاد برآشفت و گفت به چه دلیلی قرار است که شما چنین مبلغی را به ما بدهید در صورتی که مشخص نیست کار فروش برود یا نه و هر چفدر که ما اصرار کردیم پیشنهاد را نپذیرفت و محل را ترک کرد و رفت. همچنین باید بگویم که او دقیقاً شبیه همان چیزی بود که امروز همه ما از او در ذهن داریم چون بسیاری از افراد متأسفانه شبیه تصویرشان نیستند، مانند بسیاری از صداهای عشق‌ها که آن خود خودشان شبیه این شعارها نمی‌باشند اما فرهاد دقیقاً خودش بود و سال‌هایی که با او گذشت و ترانه‌هایی که با او دارم را رقم زد بسیار سال‌های با ارزشی برای من هستند. او خواننده بسیار حرفه‌ای بود که وقتی وارد استودیو می‌شد تا زمانی که کار به پایان می‌رسید کارش را به درستی انجام می‌داد و اکثر کارهایی که به زبان انگلیسی خوانده‌است به مراتب از اجرای اورجینال آن بهتر است و این یک استثنا و حادثه می‌باشد که دیگر تکرار نخواهد شد. او را همیشه دوست داشتم و دوست می‌دارم.»

* شهبال شب‌پره درام نواز و مؤسس گروه بلک کتس در مورد آشنایی خود با او می‌گوید:

«هیچگاه دیگر گمان نمی‌کنم که فردی را مانند او در موسیقی ببینیم. او تنها یک صدا، یک شخصیت و یک دانش نبود، پدیده‌ای بود که آمد و رفت. روزی خانم قهرمانی صاحب کلاب کوچینی نزد من آمده و گفتند که چند شب پیش در جایی بودم که در آنجا پسری را دیدم که به زیبایی گیتار می‌نوازد و می‌خواند و از او خواستم که امروز به اینجا بیاید. آن پسر آمد و از او خواستم تا به همراه هم آهنگی از ری چارلز را بنوازیم و او نیز که خود از طرفداران ری چارلز بود از این بابت خوشحال شده و پشت پیانو نشست و من هم پشت درام تا آن آهنگ را بنوازیم. وقتی که شروع به نواختن پیانو و خواندن کرد، باورش برایم مشکل بود، چون آهنگ را مانند نسخه اصل آن و بدون اینکه فاصله‌ای میانش بیفتد، دقیقاً مثل خود ری چارلز پیانو را می‌نواخت و می‌خواند که من به او گفتم: تو این صدای شبیه به ری چارلز را از کجا آوردی؟! بعد هم یک آهنگ آرام جورجیا را با هم زدیم و کسی باور نمی‌کند که فردی حدود پنجاه سال پیش در ایران به این شکل می‌خوانده‌است! همچنین اعضای بلک کتس او را به اسم «فرهنگ لغات در حرکت» خطاب می‌کردند، زیرا هر چیزی را که می‌خواستیم از او می‌پرسیدیم.»

* فریدون شهبازیان، آهنگساز و موسیقیدان که زمانی قرار بود «جشنواره موسیقی فرهاد» با دبیری او برگزار شود در گفتگویی با روزنامه اعتماد بعد از سال‌ها یاد فرهاد را زنده می‌کند و می‌گوید:

«باید سال‌ها بگذرد تا بتوان به تعریفی از سبک خوانندگی وی دست پیدا کرد. ایشان به جز سلیقه خوبش در انتخاب اشعار، بسیار خوب و قابل تأمل و تفکر در انتخاب موسیقی مناسب که حال و هوای صدای خودش را هم داشته باشد تبحر داشت. شاید بتوان گفت اجرای او به نوعی بود که خواننده دیگری نمی‌توانست مانند او آن ترانه‌ها را اجرا کند. از نظر دکلماسیون واقعاً بی‌نظیر بود و شما وقتی صدایش را می‌شنیدید می‌فهمیدید که هر واژه از شعرش و هر مصراعی که می‌خواند کاملاً با مفهوم بیان می‌شود، به شکلی که معنای تلفیقی آن بی‌اثر نبود. شاید سال‌ها بگذرد تا بتوانیم برای سبک او تعریفی داشته باشیم اما اگر از من بپرسید می‌گویم سبک او سبک رمانتیک بود. فراموش نکنید که اجراهای درخشان او را باید چندین بار شنید تا به جذابیت‌های صدای او دست یافت. با همه زیبایی‌ها و جذابیت‌ها باید توانایی او در اجرای کنسرت‌هایی را که در آن‌ها هم‌زمان پیانو هم می‌نواخت ستایش کرد. نظیر کار او را می‌توان در اجرای خوانندگان دیگری مثل التون جان و … پیدا کرد. او خواننده‌ای بود که نظیرش هرگز پا به عرصه وجود نگذاشت، کسی که حتی ترانه‌های خارجی را بسیار با فکر و با صدای ملکوتی و منحصر به فرد خود اجرا می‌کرد و خاطراتی برای من و دیگران به جا گذاشت. در مورد اجراهای درخشانش که باید چندین بار شنیده شود خوب است بگویم که این اجراها جذابیت‌هایی داشت که واقعاً ستودنی بود. او هر چه را که می‌خواست اجرا کند بنا به سلیقه خودش از نظر آهنگسازی و ملودی دستکاری می‌کرد و در واقع سلیقه خود را در کار اعمال می‌کرد که آن کار بهتر از آن چیزی که بود صورت بگیردو این بسیار خوب بود و باید بگویم که ما یک خواننده با صدای تنور دراماتیک و باشکوه را از دست دادیم.»

* علیرضا میرعلینقی روزنامه‌نگار دربارهٔ این هنرمند می‌گوید:

«جالب اینجاست که زندگی هنری قبل از انقلاب فرهاد شاید بیشتر از هفت سال هم نباشد. هفت سالی که با کار و تلاش تبدیل به موجی در میان مردم شد که حتی بعد از مرگ او هم فرو ننشست. این موج را کسی به راه انداخت که در هیچ دوره‌ای از زندگی اش اهل جنجال و موج‌سازی نبود. او محجوب تر از هر آدم دیگری بود. موج فرهاد نه از جنجال وهای و هوی، که از یگانگی او در موسیقی برخاست. خواندن برای او یک بهانه بود. بررسی کارش این را نشان می‌دهد که خواندن هیچ وقت حرفه او نبود. او کاشف بود و جستجویش را در بافتی از شرافت و خلوص انجام داد. هر چه در حیاتش ساکت بود، موج او امروز بلند و مداوم است. فرهاد زنده است و هنوز میان ماست.»

* مهران زینت بخش سازنده مستند برفِ فرهاد مهراد می‌گوید:

«او خواننده و آهنگسازی از تبار حقیقت بود. پرچمدار فصل نوین ترانه معترض در ایران. من او را در فیلم رضا موتوری پیدا کردم با ترانه مرد تنها. او یک گام از اجتماع خود جلوتر بود. ناملایمات اجتماع را می‌دید و از آن‌ها رنج می‌برد. فیلم برف برای او و به یاد او و عاشقانش ساخته شده‌است. این فیلم حکایتی است عاشقانه برای فرهاد مهراد. داشتن احساسات مشترک با او. چیزهایی مثل غم تنهایی، انزوا طلبی و لحن معترض، مرا به او نزدیک تر ساخت. من خودم را در وجود این شخصیت پیدا کردم و خیلی ناخودآگاه و خودجوش ساخت این فیلم مستند اتفاق افتاد.»

* محسن نامجو دیگر خواننده پاپ می‌گوید:

«اجراهای فرهاد دارای لحظاتی است که او شما را با خود در جایی از فضا گره می‌زند.»
لینک کوتاه مطلب
4 خرداد 1397 4,652 0
نظرات